تبليغاتX
قالیچه پرنده




















قالیچه پرنده

ابرها, همبازیهای رهای من در آسمانند.ما مدام برای هم شکلک در می آوریم...

سلام

من برگشتم

من اومدم.دلم برای وبم تنگ شده بود و همینطور برای شماها.خدارو شکر که فصل پاییز اومد.من عاشق سرما هستم.دوباره زنده شدم

راستش توی این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاد.یکیش این بود که یکی از پستام توی مجله ی موفقیت چاپ شد(بین خودمون بمونه بیشتر تبلیغ مجلشون بود وگرنه بعید میدونم چاپ میشد.)

فعلا اومدم اعلام موجودیت کنم.به زودی میام

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:40 توسط مرضیه| |

سلام به همه

امروز میخوام تریپ فرهنگی بگیرم.منفجر شدم از بس گفتم ولی سودی نداشت.البته تعجبی نداره چون کار افراد دیگس که اینارو بگن و به دلایل (یا منافعی)نمیگن...

بابا جون به خدا ما غنی ترین فرهنگ رو داریم .فرهنگی که همه چی رو شامل میشه.یکیش همین روز عشقه که شده ولنتاین:

در باور ایرانیان باستان سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد این جشن برای گرامی داشت زنان برگزار میگردد.ایرانیان این روز را به نام روز زن و روز مادر جشن می گرفتند و واژه ی سپندارمزد در اوستا به معنی فروتنی و بردباری میباشد.و از اونجایی که زنان نماد عشق هستند این روز یعنی ۲۹ بهمن در واقع روز عشق در ایران میباشد.

حالا نمیدونم چرا ماها فکر میکنیم چون مسلمان شدیم گناه داره که عاشق باشیم و این عشق رو جشن بگیریم ولی چند ساله که روز ولنتاین به رسمیت شناخته شده(بر خلاف میل خیلی ها) و روزنامه ها و مجله ها در موردش مینویسند.وحرف من اینه حالا که قبولش کردیم چرا ملی نمیکنیمش و روز ۲۹ بهمن رو به رسمیت نمیشناسیم؟البته منظورم خود مردمه چون از مسئولا از این توقعات نداریم!!!!!

نظر شما چیه؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:26 توسط مرضیه| |

بچه ها سلام!!!

در مورد اون تغییر و تحول براتون یکم میگم.راستش من مثل همه .حرفای قشنگ بلد بودم و توی مدت چند دقیقه ی کوتاه میتونستم یه سخنرانی عمیق و پر بار در مورد زندگی و اینکه واااااااااااااااای چقدر بی هدفی بده و باید تلاش کنیم و... بکنم.ولی خودم ته ته قلبم میدونستم که چقدر نسبت به سنم در مورد زندگیم کم گذاشتم و در واقع هیچ کاری نکرده بودم.هر کسی ازم میپرسید چه کار میکنی ؟با افتخار جواب میدادم که درس میخونم وقتی با خودم تنها بودم میگفتم آخه دختر خوب درس خوندنم شد کار خوب اونو که همه میخونن تازه مگه من چطوری رفتم دانشگاه؟ با هفته ای حد اکثر ۱۰ ساعت مطالعه مفید (به جز ماه آخر که فهمیدم قضیه جدیه) .بعدم رفتم دانشگاه غیر انتفاعی!!!! که شانسم گفت چندتا استادای دانشگاه اصفهان اونجا رفت و آمد داشتند وگر نه آبرو... و اون شیوه ی درس خوندن که از ترس مشروطی سه دور کتاب اخلاق رو جویدم تا ۱۹.۵ گرفتم (اگه زیر ۱۸ میشدم مشروط بودم) و...

و اونجا بود که من دچار افسردگی شدید و چه کنم چه کنم درونی شدم و مثل آقا کلاغه چشم دوختم به این و اون که چه کار میکنند که از نظر من موفقند؟ و دیدم هیچ کدوم از اون کارا نه مورد علاقه ی من هستند نه استعدادشون رو دارم. و هر روز بدتر ازدیروز بودم(دلم برا خودم سوخت)

آقا یه روز داشتم مجله های قدیمی رو جمع میکردم که بدم به جناب محترم بازیافت و پاکت زباله دریافت کنم که نشستم به خوندنشون و ناگهان چشمم به مطلبی افتاد(در مجله ی وزین موفقیت) و مطلب این بود:  { هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن .فقط خودت را با گذشته ات مقایسه کن. چون تنها این قیاس است که میتواند منجر به کمال تو شود.} آقا دیگه خودتون صحنه ی معروف یافتم یافتم ارشمیدس رو مجسم کنید و من هفت شبانه روز شادی و پایکوبی کردم و جشن گرفتم و به فقرا هم کمک کردم

جدولی تدارک دیدم و آخر هر ماه خودم را از نظر تغییرات در مورد ارزشهایی که برام مهم بودند(درس.اخلاق.مذهب.حتی ظاهر وخیلی موارد دیگه) با ماه قبل مقایسه کردم.و در کنارش مطالعه و تحقیق و پژوهش و...

ومهمترین زمان این تغییرات این ۶ ماه اخیر بود و تصمیم قطعی و مهم روز عاشورا گرفته شد.مهمترین کاری که کردم تغییر شیوه ی زندگیم بود که برای این کار بیشتر از یک سال وقت گذاشتم و تمرین کردم.و اصلا راحت نبود ولی تونستم چون میدونستم که باید صورت بگیره...

از مجله ی موفقیت ممنونم که به ما ایرانیا اول از هر کس دیگه ای یاد داد که به همه چیز فکر کنیم و هر کسی با توجه به ظرفیت پذرش و آمادگی پذیرشش توی یه دوره از این مطالب استفاده میکنه.

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:39 توسط مرضیه| |


Design By : Night Skin